مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

یک شب بعد از آن چهار شبانه روز بود که با کزت و ژان رفته بودیم بیرون چرخ بزنیم. آن چهار شبانه روز یک نفس باران باریده بود و شب قبل از باران من تا صبح در خواب گریستم و روز آن شب من او را از ترس آنکه دیگری کلک اش را بکند سرانجام کشته بودم. شب آخر پرنده های سفیدی را دیدم که از شهر مهاجرت می کردند. نور شهر زیر بال هایشان را روشن می کرد و آنها می درخشیدند. ژان پشت فرمان بود و کزت هم کنارش. ژان همراه ضبط چرت و پرت می خواند و ویراژ می داد. بهم گفته بود زده تو خط روسپی گری. کزت هم انگار بوهایی برده بود. کزت سردش بود و ژان برای گرم کردن اش توی کوچه ای فرعی و ورود ممنوع پیچید. تا وسط های کوچه رفته بودیم که نور یک ماشین از ته کوچه پیدایش شد. ماشین روبرویی یک لحظه ایستاد. ما پیچیدیم پشت یکی از ماشین های پارک شده تا ماشین روبرویی بتواند عبور کند. ماشین روبرویی حرکت کرد ولی آنقدر آهسته که می شد ترتیب چند نفر را در حین رسیدن او به ما داد. از عمد این کار را می کرد.  چون مثلن ما ورود ممنوع آمده بودیم. ژان نگاهی به کزت انداخت و گفت حالا می خوام گرمت کنم و لب هایش را چسباند به گردن کزت

ادامه ی داستان

 

این داستان مهدی در جلسه ی نوزدهم خانده شد.

دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
  یکی داره درمیزنه ولی من میدونم پشت در کسی نیست ، پس میرم و پنجره رو باز میکنم ! ، عجب برفی داره میاد ! ، دونه های سفید و درشت توی هم می پیچن و پایین میان ، خیلی وقت همچین برفی نیومده حتماَ تا صبح می شینه و همه جا رو سفید میکنه. سرم و از پنجره میارم بیرون و ریه ها مو از هوای سرد و تازه پر می کنم ، کناره پنجره می شینم و زل میزنم به دونه های برف ، انقدر نگاشون میکنم که وقتی چشمامو می بندم بارش برف و باز میبینم ، کاشکی صبح موقع رفتن فقط صدای برف و زیر کفشام بشنوم ووقتی پشت سرم و نگاه میکنم جای پاهامو روی برفا ببینم .

 

ادامه ی داستان

 

.این داستان حسین در جلسه ی نوزدهم خانده شد

 

 

دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
  دود سیگارها نرسیده به سقف کافه گودو شناور شده است . دود غلیظ سیگار را که از سوراخ های بینی ات بیرون بدهی ؛ خودت را هم بکشی نمی توانی جلوی بالا رفتنش را بگیری تا اینکه برسد به سقف . دود سیگارها احتمالن از سقف کافه گودو هم می تواند عبور کند . چون اگر کافه تعطیل شود و تو آخرین مشتری باشی که از حجم پر دود کافه بیرون می زند فردا که در باز شود باز هم اثری از آن همه دود باقی نمانده است . کافه گودو پنجره که ندارد ، فقط یک درِ پوسیده و زهوار در رفته . مشتری ها گفته اند ( کافه گودو در اولین روز بازگشایی اش به همین شکل قدیمی و کهنه بوده است . )

 

 

آقا ... آقا

 

ادامه ی داستان

 

 

این داستان خلیل در جلسه ی هژدهم خانده شد.